پراندوه

لغت نامه دهخدا

پراندوه. [ پ ُ اَ ه ْ ] ( ص مرکب ) سخت غمگین. سخت غمناک. محزون. پرانده. اسیف:
بشد گیو با دل پراندوه و درد
دودیده پر از آب و رخ لاجورد.فردوسی.بزرگان ایران پراندوه و درد
رخان زرد و لبها شده لاجورد.فردوسی.

فرهنگ عمید

سخت اندوهگین، بسیارغمگین.

فرهنگ فارسی

( صفت ) سخت اندوهناکبسیار غمگینپرانده محزون اسیف.

جمله سازی با پراندوه

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 دل تنگ زینب (س) پراندوه گشت به گردش سپاه غم انبوه گشت

💡 برفتند گریان ز پیشش به در پر از درد جان و پراندوه سر

💡 مردمان از گور وی دستی خالی و دلی پراندوه بازگشتند، آن زمان دیگر گرانی مصیبت را دریافتند. چرا که قدر آفتاب را پس از غروب می دانند.

💡 زمان نزع هجده ساله عاشق دختری دیدم ابا سیمای پراندوه و اندر رفته چشمانی:

💡 دو تا گشت بالای شمشادیم پراندوه گشته دل شادیم

💡 دلش بد پراندوه از آن داوری که قلوش روان شد پی یاوری

محاکره یعنی چه؟
محاکره یعنی چه؟
سلیطه یعنی چه؟
سلیطه یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز