پخته رای

لغت نامه دهخدا

پخته رای. [ پ ُ ت َ / ت ِ ] ( ص مرکب ) مجرّب. آزموده. فهمیده. عاقل. لبیب:
شنید این سخن مرد کارآزمای
کهن سال و پرورده و پخته رای.سعدی ( بوستان ).

فرهنگ عمید

۱. باتجربه، آزموده.
۲. عاقل.

فرهنگ فارسی

( صفت ) ۱- آزموده مجرب. ۲- فهمیده عاقل لبیب.

جمله سازی با پخته رای

💡 چون فکر پخته رای سعیدا ز نازکی هرگز سری به صحبت خامان نداشته است