لغت نامه دهخدا
واقعات. [ ق ِ ] ( ع اِ ) ج ِ واقعة: درویش از این واقعات خسته خاطر همی بود. ( گلستان ). رجوع به واقعه شود.
واقعات. [ ق ِ ] ( ع اِ ) ج ِ واقعة: درویش از این واقعات خسته خاطر همی بود. ( گلستان ). رجوع به واقعه شود.
(صفت اسم ) جمع واقعه: ((درویش ازین واقعات خسته خاطر همی بود. ) )
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ز واقعات ره عشق جمله با خبرم درین طریق ز من پرس هرچه میپرسی
💡 تاریخ واقعات شهان نانوشته ماند افسانه ای که گفت «نظیری » کتاب شد
💡 پس چون لحظه ای بیاسود گفت کراست در عشق سئوالی و درین باب اشکالی، بگوئید و درمان خود بجوئید، که کلید واقعات و خیاط مرقعات او منم، مبهم او بر زبان مکشوف است و مشکل او ببیان من موقوف.
💡 پیکان واقعات دلم را به غم بدوخت مهر رخت به آتش هجران مرا بسوخت
💡 ز واقعات سپاهان عجب نباشد اگر چو غنچه گردد خونین دل و روان نرگس
💡 ز ماجرای من او را که می کند آگاه ز واقعات من او را که می کند اعلام