هم پهلو

لغت نامه دهخدا

هم پهلو. [ هََ پ َ ] ( ص مرکب ) شریک و همتا و حریف و انباز. ( آنندراج ). || همخوابه. ( آنندراج ). || ( حرف اضافه مرکب ) کنار. جوار:
نهادند هم پهلوی هر دو تخت
دو خدمتگرِ هر دو بدکام وبخت.فرخی.به سامره بمرد... به عهد معتمد اندر و هم پهلوی پدرش دفن کردند. ( مجمل التواریخ و القصص ). به گور کردندش هم پهلوی معتز. ( مجمل التواریخ و القصص ). || به قیاس. برابر. نسبت به:
سرو بالادار هم پهلوی مورْد
چون درازی در کنار کوتهی.منوچهری.

فرهنگ عمید

۱. پهلوبه پهلو، در کنار هم.
۲. [مجاز] قرین.

فرهنگ فارسی

( صفت ) ۱- قرین نظیر. ۲- مجاور کنار: وهم آنجایگاه هم پهلوی هارون الرشید دفن کردند. ۲- همپایه.

جمله سازی با هم پهلو

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 ابروی تو با چشم تو هم پهلو به همسایۀ طرار یکی جادو به

💡 این منم، یارب که با دلدار هم زانو شدم پهلوی او رفتم اندر خواب و هم پهلو شدم

💡 به خرد با فرشته هم پهلو سخن نظم، نظم دانهٔ در

💡 می کشان در انجمن چون حرف لعل او زنند شیشه و پیمانه از مستی به هم پهلو زنند!

سود یعنی چه؟
سود یعنی چه؟
چیره یعنی چه؟
چیره یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز