لغت نامه دهخدا
نوبهاران. [ ن َ / نُو ب َ ] ( اِ مرکب ) هنگام بهار. فصل بهار:
به نوبهاران بستای ابر گریان را
که از گریستن اوست این زمین خندان.رودکی.نشاید باز چشم نوبهاران
چو بندد برف راه کوهساران.فخرالدین اسعد.
نوبهاران. [ ن َ / نُو ب َ ] ( اِ مرکب ) هنگام بهار. فصل بهار:
به نوبهاران بستای ابر گریان را
که از گریستن اوست این زمین خندان.رودکی.نشاید باز چشم نوبهاران
چو بندد برف راه کوهساران.فخرالدین اسعد.
موسم بهار، وقت بهار.
موسم بهار، وقت بهار
هنگام بهار ٠ فصل بهار ٠
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ز اقبال کریمان آبرو گوهر شود صائب لب خواهش به ابر نوبهاران چون صدف وا کن
💡 به خاک کشتهای کز ابر رحمت باج میگیرد تغافلهای ابر نوبهاران تازگی دارد
💡 گفت از این اندیشه بگذر رو مکن سوی سفر خاصه فصل نوبهاران خاصه حال اختیار
💡 نسیم نوبهاران بر دماغم بار میگردد گل بیخار در پیراهن من خار میگردد
💡 دل آزاده ما هم زبرگ عیش می بالد لباس سرو را گر نوبهاران تازه می سازد
💡 دام زیر خاک شد رگ در تنم از خاکمال تا چو سیل نوبهاران واصل دریا شدم