غربت زده
مترادفها
دلتنگ، غریب
لغت نامه دهخدا
غربت زده. [ غ ُب َ زَ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) آنکه از شهر و وطن خود دور و مهجور باشد. غربت دیده. ( آنندراج ):
رنگ و بو پرده بینائی بلبل شده است
یک نفس شبنم غربت زده مهمان گل است.صائب ( از آنندراج ).- امثال:
غربت زده مهربان باشد. ( امثال و حکم دهخدا ذیل غربت ).
فرهنگ فارسی
( صفت ) آنکه از شهر و موطن خود دور مانده غربت زده.
جمله سازی با غربت زده
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 صحبت جسم و روان زود ز هم می پاشد یک نفس شبنم غربت زده مهمان گل است
💡 قومی به عرب غریب و قومی به عجم غربت زده در تمام عالم مائیم
💡 جان غربت زده را زود به پابوس وطن می رساند نفس برق سواری که مراست
💡 یک دوست در ایران نماند از بهر این غربت زده اکنون ز هندستان رود اشکم به ایران بی سبب
💡 آن مسافر غربت زده که از دیار خود بسیار دور افتاده بود، در شبهای تنهایی با یاد خاطرات قدیمی و دوستانش آرام میگرفت.
💡 بسیاری از هنرمندانی که در کشورهای بیگانه زندگی میکنند، در آثار خود حس غربت زده بودن و دلتنگی برای وطن را به وضوح نشان میدهند.
💡 او که به شدت غربت زده بود، مدام در صحبتهایش از روزهای خوش گذشته و نزدیکی به خانواده و دوستان صمیمی خود یاد میکرد.