ستاره سوخته

لغت نامه دهخدا

ستاره سوخته. [ س ِ رَ / رِ ت َ / ت ِ ] ( ص مرکب ) کنایه از مُدْبَر و بداختر. ( آنندراج ) ( بهار عجم ):
نسوخته ست بهیچ آتشی دو بار سپند
ستاره سوختگان ایمنند از دوزخ.صائب ( از آنندراج ).نظیری نظیراو نتواند گردید. اختری ستاره سوخته او باشد. ( دره ٔنادره چ شهیدی ص 74 ). || ( اصطلاح علم هیأت ) سوختن ستاره آن بود که با آفتاب سهم آید و بشعاع آفتاب روشنایی ستاره از میان رود. ( از التفهیم ).

فرهنگ عمید

بداختر، بدبخت.

فرهنگ فارسی

کنایه از مدبر و بد اختر در اصطلاح علم هیات سوختن ستاره آن بود که با آفتاب سهم آید و بشعاع آفتاب روشنایی ستاره از میان رود

جمله سازی با ستاره سوخته

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 خصم ستاره سوخته ات گر رود بباغ گلخن کند ز بخت سیه سبزه والنگ

💡 هان ای ستاره سوخته مریخ دشنه زن هر چند تیغ بازی این جا سپر فکن

💡 شدست مطلع اشعارم از ملالت طبع ستاره سوخته چون ماه منخسف احوال

💡 یکی به غمکدهٔ من گذر کن و بنگر ستاره سوخته ئی کیمیا گری داند

💡 به سینه تخم امیدی چو شوره زار ندارم ستاره سوخته ام چشم بر بهار ندارم

💡 در این سحرگه ما را ستاره سوخته عشقت مگر ز چرخ دگر بردمد ستاره دیگر