لغت نامه دهخدا
عمیا. [ ع َم ْ ] ( از ع، ص ) عمیاء. رجوع به عمیاء شود. || ( ق ) کورکورانه. ناآگاهانه:
بیان کن حال و جایش را اگر دانی مرا ورنه
مپوی اندر ره حکمت ز تقلید ای پسر عمیا.ناصرخسرو.- برعمیا؛ کورکورانه. از روی نادانی: بونصر گفت: فایده ندارد قاصدان فرستادن برعمیا. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 557 ).
در چنین ره گر نداری توشه برعمیا مرو
کین رهی بس مهلکست و وادیی بس منکرست.عطار.- علی العمیا؛ علی العمیاء. کورکورانه. رجوع به ماده برعمیا و عمیاء شود.
عمیا. [ ع ِم ْ می یا ] ( ع مص ) قتیل عمیا؛ کشته ای که کشنده آن معلوم نشود. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ). قُتل عمیا؛ کشته شد ودانسته نیست که کشنده اش کیست. ( از اقرب الموارد ).