عربده جوی
مترادفها
فریاد زدن، داد و بیداد کردن
متضادها
آرام، ساکت، متین
لغت نامه دهخدا
عربده جوی. [ ع َ ب َ دَ / دِ ] ( نف مرکب ) کنایه از جنگجوی و جنگ آور باشد. ( آنندراج ). پرخاشجوی. ستیزه جوی و هنگامه جوی. ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ). || کنایه از چاپلوس و فریب دهنده و کنایه از بازیگر و حقه باز هم هست. ( آنندراج ):
هر آنکه بر رخ منظور ما نظردارد
بترک خویش بگوید که یار عربده جوست.سعدی.ز چرخ عربده جویش خدنگ تیر جفا
نخست در دل مردان هوشیار آید.سعدی.نرگسش عربده جوی و لبش افسون کنان
نیم شب دوش ببالین من آمد بنشست.حافظ.روزگاری من و دل ساکن کوئی بودیم
ساکن کوی بت عربده جوئی بودیم.وحشی.
فرهنگ فارسی
( عربده جو ی ) ( صفت ) ۱ - بد خو تند خو. ۲ - بدمست ۳ - نعره زننده فریاد کننده. ۴ - بازیگر حقه باز.
جمله سازی با عربده جوی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 مشو سلیم طرف با جهان عربده جوی جواب حرف، خموشی ست ناسزایان را
💡 بدمستی شوخان چو قدیم است ضروری است با چشم خوش عربده جوی تو مرا ساخت
💡 جوری که رفت و میرود امروز در جهان از چشم مست عربده جوی تو میرود
💡 دیده استاد تر از چشم تو در دور قمر هندوی عربده جوی ستم آموز ندید
💡 خوشا بوقت سحر شاهدان عربده جوی شراب بر کف و آغاز انتقام کنند
💡 نسیم افتان خیزان چو مست عربده جوی بباغ در جهد و جیب نسترن گیرد