زورین

لغت نامه دهخدا

زورین. [ زَ وَ ] ( ص نسبی ) زوروین. ( آنندراج ). زبرین. بالایی. ( فرهنگ فارسی معین ). زبرین و بالایین و فوقانی. ( ناظم الاطباء ). رجوع به زَوَرْوین شود.
زورین. ( ص نسبی ) زورمند. زورناک. هر چیز پرزور و قوی. ( از بهار عجم ) ( از آنندراج ):
باده زورین نتابد پنجه هوش مرا
شکوه نگشاید ز هم لبهای خاموش مرا.امیر وقاری ( از بهار عجم ).ایمنند اغنیا ز جور فلک
بی کشاکش کمان زورین است.راضی ( از آنندراج ).رجوع به زور شود.

فرهنگ عمید

= زبرین

جمله سازی با زورین

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 طلسم شیشه نتواند برآمد با می زورین عبث سر در سر پرشور من افلاک نگذارد

💡 پنجهٔ مژدگان او در بردن دلهای سخت باشد از سرپنجهٔ فولاد زورین چنگ تر

💡 چرب نرمی سد راه سیل آفت می شود باده زورین نمی سازد کدو را سینه چاک

💡 روز دعوی در صف زورین کمانان سخن مصرع برجسته صائب تیر روی ترکش است

💡 گشاد شستش از سستی ندارد دلنشین تیری مگر بر من گمارد آسمان زورین کمانی را

💡 پیرتر هر چند گردد خصم دشمن تر شود حلقه گردیدن کمان را بیشتر زورین کند

امجق یعنی چه؟
امجق یعنی چه؟
حروف الفبا یعنی چه؟
حروف الفبا یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز