لغت نامه دهخدا
صف بسته. [ ص َ ب َ ت َ / ت ِ ] ( ن مف مرکب ) صف زده. به رده ایستاده:
چون بدرکه سر برآرد از کوه
صف بسته، ستاره گردش انبوه.نظامی.رجوع به صف شود.
صف بسته. [ ص َ ب َ ت َ / ت ِ ] ( ن مف مرکب ) صف زده. به رده ایستاده:
چون بدرکه سر برآرد از کوه
صف بسته، ستاره گردش انبوه.نظامی.رجوع به صف شود.
صف کشیده، رده بسته.
( صفت ) صف زده برده ایستاده.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 قدسیان صف بسته هر سودست خدمت بر کمر ساقیان با زلفهای عنبرین درگیر و دار
💡 از زمین مکه روح انبیا صف بسته اند بهر استقبال تو تا آسمان هفتمین
💡 اگر نه چشم تو افراسیاب تُرک چرا به گردش از مژه صف بسته از دو روی سپاه
💡 تا خط مشکین به دور عارضت صف بسته است ریشه محکم در نظرها همچو مژگان کردهای
💡 از هر طرف حوادث دنیای بی مدار صف بسته می رود ز یسار و یمین ما
💡 خجسته مجلسی از خواجگان دو صف بسته یکی غریب نواز و یکی ضعیف آزار