فرهنگ عمید
بی درنگ، فوراً.
بی درنگ، فوراً.
دردم بی درنگ هماندم در زمان: بعضی از مزاج گویان عزت طلب خودا را فی الفور بخدمت اسماعیل میرزا رسانیدند.
💡 برفت حاجت و فی الفور گربه ای آورد که هر که دیدش گفتی نه گربه شیر نر است
💡 ندانم از چه به هر جا که لفظ کار آید ردیف آن را فی الفور لفظ بار کنند
💡 از برای خَرم از مخمل و قالیِ فی الفور تُشَک و پالان آماده و طیّار کنم
💡 شب مهتاب کاغذها نویسد کند هر جا غلط فی الفور لیسد
💡 شیخکی مدعی را که کودکی مبتدی زیرک و منتهی گوید اگر فی الفور باور کند و سبلت مالد، جای خنده عقول و الباب است بل وقت گریه بر علوم و آداب.