فستقی

لغت نامه دهخدا

فستقی. [ ف ُ ت ُ ] ( ص نسبی ) رنگی است سبز به زردی مائل مشابه به رنگ مغز پسته و این معرب پسته ای است. ( غیاث ). به رنگ پسته. سبز روشن. ( یادداشت بخط مؤلف ). آنچه به رنگ فستق باشد و به سبزی زند،گویند: جبة فستقیة. ( از اقرب الموارد ):
ماه فروردین حریر فستقی بخشیده بود
مر درخت باغ رازو باغ شد زینت پذیر.سوزنی.کرته فستقی بدرد چرخ
تا بمرغ نواگر اندازد.خاقانی.کله کج کرده می آیی قبای فستقی در بر
کمانکش چشم بادامت چو ترکی کز کمین خیزد.خاقانی.این فندق شکل فستقی رنگ
بر فندقی سرم زند سنگ.نظامی.رجوع به فستق شود.

فرهنگ عمید

به رنگ مغز پسته (= سبز مایل به زرد )، پسته ای.

فرهنگ فارسی

( صفت ) ۱ - منسوب به فستق پسته یی ۲ - رنگی است سبز بزردی مایل شبیه برنگ مغز پسته: ماه تمام بر فلک سبز پوش نیست چون عارض تو پیش خط سبز فستقی.

جمله سازی با فستقی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 شاهد و شاه از قبای فستقی همچو فستق ز استخوان آمد برون

💡 شقّه فستقی از رای تو دارد هر سال شاخ بی برگ تهی دست معرّا مرسوم

💡 چو گرد بسته خطّ فستقی داشت دلم را بوسهیی بر احمقی داشت

💡 باز در زیر نقاب فستقی رخسار گل می‌نماید بلبلان را مست و شیدا می‌کند

💡 بلبل شیرین سخن شکر فشانی پیشه کرد تا بساط فستقی بر جویبار انداختند

💡 سلم من بدان یک پستهٔ تنگ که خط بر لعل دارد فستقی رنگ

مریم یعنی چه؟
مریم یعنی چه؟
گیتی یعنی چه؟
گیتی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز