عیب دار
مترادفها
نقصدار، معیوب، ناقص
متضادها
بیعیب، بینقص، کامل، سالم
لغت نامه دهخدا
عیب دار. [ ع َ / ع ِ ] ( نف مرکب ) عیب دارنده. معیوب و دارای عیب. ( ناظم الاطباء ):
که تو هم عیب دار و عیبناکی
خدا را شد سزا از عیب پاکی.ناصرخسرو.عیب نمایی مکن آیینه وار
تا نشوی از نفسی عیب دار.نظامی.
فرهنگ عمید
دارای عیب، معیوب.
فرهنگ فارسی
عیب دارنده معیوب و دارای عیب
جمله سازی با عیب دار
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چون آینه عیب جو در این بزم تا عیب نماست عیب دار است
💡 تمام رس نبود باده ای که کف دارد که عیب دار بود گوهری که تف دارد