لغت نامه دهخدا
صحراروی. [ ص َ رَ ] ( حامص مرکب ) سر به صحرا نهادن. از خود شدن. دیوانه شدن:
اگر چه دولت کیخسروی داشت
چو مدهوشان سر صحراروی داشت.نظامی.
صحراروی. [ ص َ رَ ] ( حامص مرکب ) سر به صحرا نهادن. از خود شدن. دیوانه شدن:
اگر چه دولت کیخسروی داشت
چو مدهوشان سر صحراروی داشت.نظامی.
۱ - صحرا گردی بیابان گردی. ۲ - سر به صحرا نهادن دیوانه شدن.
💡 ابر آزادی ز دریا روی در صحرا کند باد نیسانی ز صحرا روی در دریا کند
💡 نه صحرا روی بنماید همی از شمعگون حله نه گردون روی بگشاید همی از آبگون چادر
💡 چون برون آیی تو از شهر بدن اندر آن صحرا روی بیخویشتن
💡 کنی گر رو به صحرا روی صحرا میشود آتش بشویی گر به دریا روی، دریا میشود آتش