شکسته خاطر
مترادفها
دلشکسته، غمگین
متضادها
شادمان، خوشحال، شاد
لغت نامه دهخدا
شکسته خاطر. [ ش ِ ک َ ت َ / ت ِ طِ ] ( ص مرکب ) مضطرب. آشفته. پریشان. مغموم. آزرده. ( ناظم الاطباء ). شکسته دل که استعاره مشهور است. ( آنندراج ).که خاطری رنجیده و آزرده دارد:
من شکسته خاطر از شروانیان وز لفظ من
خاک شروان مومیایی بخش ایران آمده.خاقانی.گرچه در غربت ز بی آبان شکسته خاطرم
ز آتش خاطر به آبان ضیمران آورده ام.خاقانی.اصحاب از تعنت او شکسته خاطر میماند. ( گلستان ). رجوع به شکسته دل شود.
فرهنگ عمید
ملول، افسرده، آزرده.
فرهنگ فارسی
( صفت ) شکسته دل.
جمله سازی با شکسته خاطر
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 منم آن شکسته خاطر که ز بهر آن مه نو همه زود در تفحص همه شب کنم سراغش
💡 تا کی ز جفای چرخ باشم من زار جان خسته و دل شکسته خاطر افکار
💡 ز طلب همان چو حرمان کندت شکسته خاطر که شکستگی گدا را بود آلت گدائی
💡 بادا شکسته خاطر سلطان ز جرم من کز خانهام خم می بیغش برآمده
💡 هر کس شکسته خاطر عشق ست تا نفس از دل کشیده گرد کند شیشه ریزها
💡 سنبل شکسته خاطر از آن است در چمن کز رشک سبزهٔ خطِ تو تاب میزند