شاه جوی

لغت نامه دهخدا

شاه جوی. ( اِ مرکب ) جوی بزرگ. جو ونهری که از آن جوهای دیگر جدا شود. ( فرهنگ نظام ).
شاه جوی. ( نف مرکب ) شاه جو. جوینده شاه:
همه کنده موی و همه خسته روی
همه شاه گوی و همه شاه جوی.فردوسی.بگشتند از آن جایگه شاه جوی
بریگ و بیابان نهادند روی.فردوسی.یکایک بخسرو نهادند روی
سپاه و سپهبد همه شاه جوی.فردوسی.

فرهنگ فارسی

جویند. شاه

جمله سازی با شاه جوی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 سواران ایران همه شاه جوی نهادند یکسر به ضحاک روی

💡 مدد از شاه جوی و خرمی کن مگردان روی از شه همدمی کن

💡 باغها را چرخ ها از حرص جود دست شاه جوی ها پر سیم کرد و شاخ ها در زر گرفت

چیره یعنی چه؟
چیره یعنی چه؟
خبب یعنی چه؟
خبب یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز