سخن شناس

لغت نامه دهخدا

سخن شناس. [ س ُ خ َ ش ِ ] ( نف مرکب ) شناسنده سخن. سخندان. سخن سنج. ادیب:
سخن شناسان بر جود او شدید یقین
کجا یقین بود آنجا بکار نیست گمان.فرخی.دانی که من آن سخن شناسم
کَابیات نو از کهن شناسم.نظامی.چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست
سخن شناس نه ای دلبرا سخن اینجاست.حافظ.بر ضمیر خورشید اقتباس هوشمند سخن شناس در نقاب شبهه و اقتباس مخفی نخواهد بود. ( حبیب السیر ).

فرهنگ عمید

کسی که نیک وبد شعر یا نوشته ای را دریابد، سخن سنج، شناسندۀ سخن، سخن دان.

فرهنگ فارسی

( صفت ) سخندان سخن سنج.

جمله سازی با سخن شناس

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 هرگز قبول کی کند از من سخن شناس عذری که در مقابله نابه کاری است

💡 سخن بجو شدم از لب چو گوهر غلطان سخن شناس چو آئینه ایست بس زمن

💡 نگین پیاده نماند به جوهری چو رسید سخن شناس سخن را بلند نام کند

💡 گر دعوی از سخن کنم اینجا روا بود شاه سخن شناس سخندان نشسته است

💡 چرا خموش نگردند طوطیان صائب؟ سخن شناس درین روزگار نایاب است

💡 چون مدح گویمش که نظیرش سخن شناس ننهاد بر بسیط زمین هیچ بار پای

حلما یعنی چه؟
حلما یعنی چه؟
کس کش یعنی چه؟
کس کش یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز