لغت نامه دهخدا
سالار لشکر. [ رِ ل َ ک َ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) وازع. ( منتهی الارب ). امیر لشکر. فرمانده سپاه. سردار سپاه. فرمانده لشکر. رجوع به سالار شود.
سالار لشکر. [ رِ ل َ ک َ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) وازع. ( منتهی الارب ). امیر لشکر. فرمانده سپاه. سردار سپاه. فرمانده لشکر. رجوع به سالار شود.
وازع امیر لشکر
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بریده ز سالار لشکر امید که جان کی رهاند ز دیو سپید
💡 سپه را به سالار لشکر سپرد برفت و جهاندیدگان را ببرد
💡 سپه را به سالار لشکر سپرد وزان رومیان پنج دانا ببرد
💡 همان اسپ و گردون و صندوق برد سپه را به سالار لشکر سپرد
💡 برانگیخت از بام دژ تیره دود دلیری به سالار لشکر نمود