لغت نامه دهخدا
ساز سفر. [ زِ س َ ف َ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) اسباب سفر. سامان سفر. بسیج سفر. ساختگی. سامان:
شغلکی دارم بر دست که از موقف آن
هم مرا ساز سفر باشد و هم ساز حضر.فرخی.رجوع به ساز شود.
ساز سفر. [ زِ س َ ف َ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) اسباب سفر. سامان سفر. بسیج سفر. ساختگی. سامان:
شغلکی دارم بر دست که از موقف آن
هم مرا ساز سفر باشد و هم ساز حضر.فرخی.رجوع به ساز شود.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 زاد راه و رهبری آزاده را در کار نیست مرغ را ساز سفر وا کردن بال و پرست
💡 نه با تو زینت خانه نه با تو ساز سفر بساز ساز سفر پس بفال نیک خرام
💡 رو ساز سفر ساز که از آرزوی گنج بی برگ درین منزل ویران نتوان بود
💡 اجل بحکم الهی چو کوس رحلت زد گرفت ساز سفر مرسل فرشته صفات
💡 گرفتم آنکه دعاگو برای ساز سفر حدیث خیمه و اسب و قبا نخواهد کرد
💡 میر مر ساز سفر داد مرا لیکن من همه ناچیز و تبه کردم از بی بصری