روزه دار

لغت نامه دهخدا

روزه دار. [ زَ / زِ] ( نف مرکب ) صائم. ( منتهی الارب ) ( فرهنگ فارسی معین ). آنکه روزه گرفته. ( فرهنگ فارسی معین ):
بفر علم و دانش روزه دار است
همان بی طاعتی بسیارخواری.ناصرخسرو.عاریت برده ز کام روزه داران بوی مشک
در لب خم کرده زخم ضیمران انگیخته.خاقانی.عشق آتشی است کاتش دوزخ غذای اوست
پس عشق روزه دار و تو در دوزخ هوا.خاقانی.نوشین چو دم صبوح خواران
مشکین چو دهان روزه داران.خاقانی.ز من پرس فرسوده روزگار
که بر سفره حسرت خورد روزه دار.سعدی ( بوستان ).بازآ که در فراق تو چشم امیدوار
چون گوش روزه دار بر اﷲاکبر است.سعدی.آن روز که روزه دار بودی موافقت کردی و روزه را گشادی. ( انیس الطالبین ).

فرهنگ عمید

کسی که روزه گرفته، روزه گیر، صائم.

جمله سازی با روزه دار

💡 در کنار مادر دهریم طفل روزه دار رفت ایامی که پستان اهل پرشیر بود

💡 نقلست که یک روز روزه دار بود و روزه بنماز دیگر رسیده بود در بازار می‌رفت سقائی می‌گفت که رحم الله من شرب. خدای بر آنکس رحمت کند که ازین آب بخورد بگرفت و بخورد.

💡 چون لب خم شد موافق با دهان روزه دار سر به مشک آلوده یک ماهش معطر ساختند

💡 بچشم و گوش و زبان روزه دار اگر داری و گرنه دان که خری بازمانده ز علف

💡 تا رخ هر روزه دار در هوس شام عید روز بروز از گداز هست چو مه بر شکست

💡 زتو بساطم چونان که بوستان زبهار بتو نشاطم چونان که روزه دار بعید

اتی یعنی چه؟
اتی یعنی چه؟
زرادخانه یعنی چه؟
زرادخانه یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز