رقصان

مترادف‌ها

رقصنده، لرزان

لغت نامه دهخدا

رقصان. [ رَ ق َ ] ( ع مص ) پویه دویدن. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). || پای کوفتن. ( المصادر زوزنی ). رقص. رجوع به رقص شود.
رقصان. [ رَ ] ( نف، ق ) صفت حالیه. در حال رقصیدن. ( یادداشت مؤلف ) ( فرهنگ فارسی معین ):
تو نبینی برگها با شاخها
کت زنان رقصان تحریک صبا.مولوی.دست می زد چون رهید از دست مرگ
سبز و رقصان در هوا چون شاخ و برگ.مولوی. || رقصنده. ( فرهنگ فارسی معین ).
- رقصان شدن؛ به رقص درآمدن. رقصیدن:
در هوای عشق حق رقصان شوند
همچو قرص بدر بی نقصان شوند.مولوی.

فرهنگ عمید

در حال رقصیدن، رقصنده.

فرهنگ فارسی

۱ - ( صفت ) رقصنده. ۲ - درحال رقصیدن.

جمله سازی با رقصان

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 اسم و عین است و جسم و روح چهار همه رقصان ولی از آن در رقص

💡 می جهد رقصان به بالا آب از فواره اش در هوای بزم شاه کام بخش کامران

💡 روز هیجا که در آیی بمصاف از پی رزم برق تابان بکف و شعله رقصان در زیر

💡 زاندم که شنیده‌ام نوای غم تو رقصان شده‌ام چو ذره‌های غم تو

💡 سرو و شمشاد از نشاطش سبز و خوش در هوایش گشته رقصان بنده وش

💡 برگ‌های درخشان درختان در میان بادهای ملایم پاییزی، با حرکاتی رقصان و آرام، روی زمین پوشیده از خاک برگ‌های خشک سقوط می‌کردند.

💡 نورهای رنگارنگ در جشن شب یلدا، بر روی دیوارهای قدیمی خانه، با حالتی رقصان و هیجان‌انگیز، چشم هر بیننده‌ای را به خود خیره می‌کردند.

💡 او با لبخندی بر لب، در میان جمعیتی که با شادی جشن می‌گرفتند، با قدم‌هایی رقصان و هماهنگ با موسیقی، به رقص پرداخت.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران