لغت نامه دهخدا
زبار. [ زَب ْ با ] ( اِخ ) جد محمدبن زباد کلبی و او را زبور نیز گویند. ( تاج العروس ). رجوع به انساب سمعانی ذیل زبّاری شود.
زبار. [ زَب ْ با ] ( اِخ ) جد محمدبن زباد کلبی و او را زبور نیز گویند. ( تاج العروس ). رجوع به انساب سمعانی ذیل زبّاری شود.
زبار (پاوه). زبار ( نودشه )، روستایی از توابع بخش نوسود و جنوب شرقی شهر نودشه شهرستان پاوه در استان کرمانشاه ایران است.
این روستا در دهستان سیروان قرار دارد و براساس سرشماری مرکز آمار ایران در سال ۱۳۸۵، جمعیت آن زیر سه خانوار بوده است.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 برای گردن جان کم زطوق لعنت نیست زبار منت کس گر قدت خمیده شود
💡 بهار عمر تو سر سبز باد چندانی که دهر خوشه پروین زبار بگشاید
💡 بی بار منتی و کرام و کبار را گردن زبار منت در طوق وام تست
💡 سرووش آزاده ام زبار تعلق تا که بخاطر مرا زعشق تو بار است
💡 گشود لعل گهربار مرتضی و سرود که ای زبار خدا کاینات را سرور
💡 ببال عزم چو طایر شوی زمان سپری زبار حلم چو ساکن شوی زمین هنگی