رامشگه
لغت نامه دهخدا
رامشگه. [ م ِ گ َه ْ ] ( اِ مرکب ) مخفف رامشگاه. انجمن و مجلس شادی وخوشی. بزم عیش و طرب:
بیاراست رامشگهی شاهوار
شد ایوان بکردار باغ بهار.فردوسی.بفرمود کان بندی میزبان
بیاید به رامشگه مرزبان.نظامی.برامشگهت نیزبینم شگرف
حریفی نداری درین هر دو حرف.نظامی.|| جای آسایش و فراغت. ( ناظم الاطباء ).
جمله سازی با رامشگه
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 به رامشگه نیز بینم شگرف حریفی نداری درین هر دو حرف
💡 آن مرکزی که کرده مصیبتگاه رامشگه گزر سس و خسرو را
💡 دژم از چیست سر زلف تو، کش روز و شبان خوابگه بر سمن و رامشگه بر دیباست
💡 بپاسخ گفتم ای محمود خویت حرم رامشگه و قدسی برهمن
💡 بفرمود کان بندی بیزبان بیاید به رامشگه مرزبان
💡 به فرمان شاه آن گرفتار بند به رامشگه آمد چو کوه بلند