دردستان

لغت نامه دهخدا

دردستان. [ دَس ِ ] ( نف مرکب ) دردستاننده. دردچین. ستاننده درد. دردگیرنده. || بمجاز، غمخوار:
من دردستان تو نهانی
تو درد دل که می ستانی ؟نظامی.

فرهنگ عمید

ستانندۀ درد، آن که یا آنچه درد و مرض را بردارد و برطرف سازد، دردبرچین، دردچین.

جمله سازی با دردستان

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 گر به فغان من ترا دردسری ست، باز ده نیستم آن طمع که تو دردستان من شوی

پومپویر یعنی چه؟
پومپویر یعنی چه؟
فصل یعنی چه؟
فصل یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز