خطوب

لغت نامه دهخدا

خطوب. [ خ ُ ] ( ع اِ ) ج ِ خطب. ( منتهی الارب ) ( از تاج العروس ) ( از لسان العرب ) ( از اقرب الموارد ). رجوع به خطب در این لغت نامه شود: با لشکری خبیر بتجارب خطوب، و بصیر بعواقب حروب بدان حدود رفتند. ( ترجمه تاریخ یمینی ). روی بدفع حوادث و تدارک خطوب روزگار عابث آریم. ( جهانگشای جوینی ).
کاف و نون همچون کمند آمد جذوب
تا کشاند مر عدم را در خطوب.مولوی.

فرهنگ عمید

= خَطب

فرهنگ فارسی

( اسم ) جمع خطب کارهای بزرگ کارهای سخت.

جمله سازی با خطوب

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 مبارزان و دلیران روزگار تمام بنام تیغ تو خوانند در خطوب خطب

💡 ای محدث از خطاب و از خطوب زان گذشتم آهن سردی مکوب

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران