خردگی

لغت نامه دهخدا

خردگی. [ خ ُ دَ / دِ ] ( حامص ) خردی. کوچکی:
من از خردگی رانده ام با سپاه
که ویران کنم دوده ساوه شاه.فردوسی ( شاهنامه چ دبیرسیاقی ج 5 ص 2252 ).زمین زینهاری بود ننگ تو
بدین خردگی کردن آهنگ تو.فردوسی.نگاه کن که بقا را چگونه می کوشد
بخردگی منگر دانه سپندان را.ناصرخسرو.گندم سخت از جگر افسردگی است
خردی او مایه بی خردگی است.نظامی.

فرهنگ عمید

خردی، کوچکی.

فرهنگ فارسی

( اسم ) ۱ - کوچکی خردی. ۲ - کاستگی بسبب ساییدن.

جمله سازی با خردگی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 و معروف است از پیغمبر صلّی اللّه علیه و سلم حدیث جُریج راهب و ابوهریره رضی اللّه عنه راوی آن است که: پیغمبر گفت علیه السّلام که: به خردگی اندر گاهواره سخن نگفت إلّا سه کس:

💡 گر دلت خون شود چه شود کان بزرگ را در خردگی به خون جگر پروریده‌ای

💡 نگاه کن که بقا را چگونه می‌کوشد به خردگی منگر دانهٔ سپندان را

💡 بزرگوارا! بی خردگی بود که کنم به حضرت تو تحدّی به شیوهٔ اشعار

💡 من از خردگی را نده‌ام با سپاه که ویران کنم لشکر ساوه شاه

💡 ور نمی داند سخن، گو دست از دعوی بدار خرده از بی خردگی بر مدح این حضرت مگیر

پومپویر یعنی چه؟
پومپویر یعنی چه؟
حریص یعنی چه؟
حریص یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز