تاب تاب

لغت نامه دهخدا

تاب تاب. ( نف مرکب ) پرتوافکن، نورافشاننده:
ای عوض آفتاب روز و شبان تاب تاب
تو بمثل چون عقاب حاسد ملعونت خاد.منوچهری.

فرهنگ فارسی

( صفت ) پرتو افکن نور افشان.

جمله سازی با تاب تاب

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 گفت منم آفتاب نیست تو را تاب تاب زانک ز یک تاب من از تو نماند اثر

💡 شعله ای زد شمع رویش هر دو عالم محو شد ذره بی تاب تاب مهر تابان برنتافت

💡 عایشه گفت رسول خدا در آن روزها که این گفت و گوی میکردند یک بار پیش من ننشست و با من حدیث نکرد، و مرا نه در شب خواب بود و نه در روز آرام، پیوسته سوزان و گریان و حیران. یک ماه بدین صفت بگذشت آخر روزی رسول خدا در آمد و نزدیک من بنشست گفت: یا عائشة بلّغنی عنک کذا و کذا فان کنت بریئة فسیبرئک اللَّه و ان کنت الممت بذنب فاستغفری اللَّه و توبی الیه فانّ العبد اذا اعترف بذنبه ثم تاب تاب اللَّه علیه.

💡 و روی انّه صلّی اللَّه علیه و سلّم خطب فقال: «انّ اللَّه قد افترض علیکم الجمعة فی یومی هذا، فی مقامی هذا، فمن ترکها فی حیاتی و بعد مماتی و له امام عادل او جائر من غیر عذر فلا بارک اللَّه له و لا جمع اللَّه شمله الا فلا حجّ له الا فلا صوم له و من تاب تاب اللَّه علیه».

گودوخ یعنی چه؟
گودوخ یعنی چه؟
دهش یعنی چه؟
دهش یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز