جان فروز. [ ف ُ ] ( نف مرکب ) افروزنده جان. بنشاطآورنده روان. ( ناظم الاطباء ). جان افروز. رجوع به جان افروز شود:
دُرّبار و مشکریز و نوش طبع و زهرفعل
جان فروز و دلگشا و غمزدا و لهو تن.منوچهری.نه آتش را خبر کو هست سوزان
نه آب آگه که هست از جان فروزان.نظامی.تا حسن جان فروز تو بینند عاشقان
بردار یکدم از رخ خود این نقابها.اسیری لاهیجی ( از ارمغان آصفی ).
جان فروز. [ ف َ ] ( اِخ ) نام سردار لشکری که تابع بهرام چوبین بود:
یکی بد کجا نام او جان فروز
که تیره شبا برگزیدی ز روز.فردوسی.
=جان افروز
نام سردار لشکری که تابع بهرام چوبین بود
اسم: جان فروز (دختر) (فارسی) (تلفظ: jān foruz) (فارسی: جانفروز) (انگلیسی: jan foruz)
معنی: جان افروز، روشن کننده جان، ( = جان افروز )
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 با ادب دلپسند با سخن جان فروز با خرد بیکران با هنر بی شمار
💡 عذارت خستگان را جان فروز است جمالت بیدلان را دلنواز است
💡 با روی جان فروز وقد دلربای تو میلی بحور و جنت و طوبی قصور بود
💡 یکی بد کجا نام او جان فروز که تیره شبان برگزیدی به روز
💡 از آن لب جان فروز دم دم بکشی وز آن خط مهرسوز کم کم بکشی
💡 لب من باد بر ستانهٔ او اندرین جان فروز خانهٔ او