تابداری

مترادف‌ها

تحمل، استقامت، پایداری

متضادها

بی‌تابی

لغت نامه دهخدا

تابداری. ( حامص مرکب ) تاب داشتن. || ( اِ مرکب ) کرباس تُنک که برای قاب دستمال و صافی بکار برند، پارچه تنک که بدان مایعات یا چیزهای نرم کوفته را پالایند. قسمی پارچه با چشمه های فراخ. کرباس فراخ چشمه. پارچه شل بافته که بیشتر برای خشک کردن ظروف تر بکار برند. کرباس شُلاته برای قاب دستمال و غیره، قسمی جامه سست بافته.

فرهنگ فارسی

( اسم ) کرباس تنک که برای قاب دستمال و صافثی بکار برند پارچ. تنک که بدان مایعات یا چیزهای نرم کوفته را پالایند.

جمله سازی با تابداری

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 کمند مهر گیسو تابداری رفته از دستم ز سودا قید کاکل مشگباری کرده‌ام پیدا

💡 نور پرده تابداری کرده بود از نهیب او خماری کرده بود

💡 زنگبار زلف او مویی بتافت زان چو مویش تابداری مانده‌ام

💡 توانایی تابداری در برابر فشارهای روانی و استرس‌های روزمره، یکی از مهارت‌های حیاتی است که برای حفظ سلامت روان در دنیای پرمشغله امروز ضروری است.

💡 گیاهان بیابانی با داشتن ویژگی‌های خاصی مانند ریشه‌های عمیق، تابداری بسیار بالایی در برابر خشکسالی‌های طولانی‌مدت و دمای بسیار بالای هوا نشان می‌دهند.

💡 در ساختارهای مهندسی، میزان تابداری یک بنا در برابر زلزله و بلایای طبیعی، از اهمیت بسیار زیادی برای حفظ جان ساکنان آن ساختمان برخوردار است.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران