عبیر فشان
مترادفها
خوشبوکننده، معطر، خوشبو
فرهنگ عمید
عبیر افشاننده، آنچه بوی خوش پراکنده می سازد.
فرهنگ فارسی
( صفت ) ۱ - آنچه عبیر بپاشد. ۲ - خوشبوی مانند عبر عطر آگین.
جمله سازی با عبیر فشان
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 به سنبل چمنم زان نظر فتاد که هست چنین عبیر فشان همچو طره دلدار
💡 هوا عبیر فشان شد مگر گذار صبا به زیر حلقه آن زلف مشگبار افتاد
💡 هوا عبیر فشان گشت وباد عنبر بوی گشودتا گره از طره معنبر خویش
💡 باغهای سرسبز و پرگل در فصل بهار، با بادهای ملایمی که عبیر فشان بودند، تمام فضای شهر را با رایحهای دلپذیر و آرامشبخش پر میکردند.
💡 شاعر در اشعار خود، گلهای یاس را به گونهای توصیف میکند که گویی در میان شبهای تاریک، همواره عبیر فشان و بسیار روشناییبخش هستند.
💡 آن مهمانی باشکوه با حضور مهمانانی که گویی از میان گلها میآمدند و عبیر فشان بودند، تجربهای فراموشنشدنی و بسیار مجلل برای همه میهمانان بود.