لغت نامه دهخدا
راه جو. ( نف مرکب ) راه جوی. راه جوینده. جوینده راه. پژوهنده راه. جویای راه. متجسس و متفحص راه. || جوینده ٔراه حقیقت. پژوهنده راه و طریقت درست:
جهاندیدگان پیش او آمدند
شکسته دل و راهجو آمدند.فردوسی.و رجوع به راه جوی شود.
راه جو. ( نف مرکب ) راه جوی. راه جوینده. جوینده راه. پژوهنده راه. جویای راه. متجسس و متفحص راه. || جوینده ٔراه حقیقت. پژوهنده راه و طریقت درست:
جهاندیدگان پیش او آمدند
شکسته دل و راهجو آمدند.فردوسی.و رجوع به راه جوی شود.
جویندۀ راه.
راه جوی. راه جوینده. جویند. راه. یا جویند. راه حقیقت.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 از ایشان راه جو تا ره نمایند که ایشانت در این سر گشایند
💡 مشتاق گل به بوی تو بیند چو بسته در از راه جو چو آب به گلزار دررود
💡 به صاف صبح نگه کن سر سبو بگشا دهان چشمه گشادند راه جو بگشا
💡 من بدم شاهی ز دور آفرین راه جو و راه دان و راه بین
💡 بس که خاک این چمن سرگشتگی می آورد آب را از چشمه باید راه جو پرسید و رفت