لغت نامه دهخدا
تضاعف.[ ت َ ع ُ ] ( ع مص ) دوچند شدن آنچه کسی را بود و دوچندان کردن. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). دوچندان شدن چیزی که از پیش بود. ( از اقرب الموارد ).
تضاعف.[ ت َ ع ُ ] ( ع مص ) دوچند شدن آنچه کسی را بود و دوچندان کردن. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). دوچندان شدن چیزی که از پیش بود. ( از اقرب الموارد ).
(تَ عُ ) [ ع. ] (مص ل. ) دو چندان شدن.
دوبرابر شدن چیزی، دوچندان شدن.
( مصدر ) دو چندان شدن دو برابر شدن.
دو چندان شدن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 و قال مجاهد: تضاعف السیّئات بمکّة کما تضاعف الحسنات.
💡 قد حل بروحی فتضاعفت حیاه و الیوم نای عنی عزا و جلالا
💡 چون روز چند بگذشت موش گفت: اگر همین جای مقام کنی، و اهل و فرزندان را بیاری از مکرمت دور نیفتد و منت هچرت متضاعف گردد. و این بقعت نزهت تمام دارد و جایی دل گشای است. زاغ گفت: همچنین است و در خوشی این موضع سخنی ندارم. لکن مرعی و لا کالسعدان. مرغزاری است فلان جای که اطراف او پرشکوفه متبسم و گل خندان است،و زمین او چون آسمان پرستاره تابان.
💡 و قیل اربع جنان علی التوالی لیتضاعف له السرور بالتنقل من جنة الی جنة و یکون امتع لانه ابعد من الملک فیما طبع علیه البشر.