بلهانه
لغت نامه دهخدا
بلهانه. [ ب ُ ن َ / ن ِ ] ( ق مرکب ) منسوب به بله که جمع ابله است. ( آنندراج ). بطور بلاهت و بی تمیزی. ( فرهنگ فارسی معین ):
سنگها طفلان به من انداختند
بس که کردم بی قدش بلهانه رقص.
عقل حیران است در بازیچه دور فلک
بر مدار زشت گیتی خنده بلهانه کن.علی خراسانی ( از آنندراج ).|| ( ص ) شبیه و مانند بله. ( فرهنگ فارسی معین ).
فرهنگ معین
(بُ نِ ) [ ع - فا. ] ۱ - (ق مر. ) به طور بلاهت و بی تمیزی. ۲ - (ص. ) شبیه و مانند بله.
ویکی واژه
به طور بلاهت و بی تمیزی.
شبیه و مانند بله.
جمله سازی با بلهانه
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 من ابلهانه بجائی برم کمال و هنر که در کمال و هنر فرد و بی نظیر آمد
💡 ای بسا کس که ابلهانه بداد سر سبزش زبان سرخ بباد
💡 بلهانه به آفات قدر ساخته بودم این عقل فضول آمد و تحقیق سبب کرد
💡 خویش را نوبتی در آینه دید ابلهانه به ریش خود خندید
💡 چون کودک خرد بهر جوز و خرما در و گهر ابلهانه دادیم ز دست
💡 ز منجنیق فلک سنگ فتنه میبارد من ابلهانه گریزم در آبگینه حصار