حساس. [ ح ُ ] ( ع اِ ) ماهی ریز که آن را خشک کنند. ( منتهی الارب ). ماهی خرد. ( مهذب الاسماء ). || پاره های سنگ ریزه. || ریزه از چیزی. || شومی. || بدخوئی. ( منتهی الارب ). || بدخو. ( مهذب الاسماء ). || ج ِ حُساسَة.
حساس. [ ح َ ] ( ع اِ ) در حق چیزی گویند که آنرا تفحص کنند و نیابند. ( منتهی الارب ).و فارسی زبانان در این وقت «لعنت بر شیطان » گویند.
حساس. [ ح َس ْ سا ] ( ع ص ) نیک دریابنده. ( غیاث ). بسیارحس. سخت ادراک. تیزحس. شدیدالحس.
- سلولهای حساس؛ یاخته های احساس کننده. رجوع به سلول و به کتاب جانورشناسی عمومی فاطمی ص 168 و 202 شود.
(حَ سّ ) [ ع. ] (ص. ) ۱ - حس کننده، دریابنده. ۲ - کسی که موضوعی را زود درک کند. ۳ - در فارسی: زود رنج.
۱. کسی که سریعاً از اعمال دیگران ناراحت می شود.
۲. ویژگی چیزی که سریعاً در برابر عوامل بیگانه عکس العمل نشان می دهد.
٣. [مجاز] مهم: موقعیت حساس.
٤. دارای گیرایی قوی: شامهٴ حساس.
( صفت ) ۱ - حس کننده دریابنده. ۲ - کسی که امری را زود درک کند زود یاب: (( ذهنن حساس کودک. ) ) ۳ - آنکه زود متاثر شود سریع التاثر زود رنج: (( او بسیار حساس است در صحبت با او باید دقت کرد. ) )
در حق چیزی گویند که آنرا تفحص کنند و نیابند
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ز بس که کاسته ام کس نمی کند احساس تن نزار مرا زیر پا چو نقش گلیم
💡 شد سینه ام چو شیشه حساس کاندر او عشق تو جا گرفته چو مهر تو در صدور
💡 زمانه کبود؟ فوجی ز خیل خونریزش ستاره چه بود؟ موجی ز سیل احساسش
💡 آزاد باش و بندهٔ احساس کس مشو کآزاده آن بود که نگردد اسیر کس
💡 خفگی باعث آسفیکسی میشود که نخست به آن دسته از بافتها و اندامهای حساس به هیپوکسی -برای نمونه مغز- آسیب میزند.