داردار

لغت نامه دهخدا

داردار. ( اِ ) کنایت از دیر پاییدن و ثبات و پایداری. ( برهان ). || در تداول امروز: بانگ و فریاد و سر و صدا. || آدم پرشور و شر. ( لغات محلی شوشتر - خطی ). || ( فعل امر ) تأکید در امر بداشتن. ( لغات محلی شوشتر ).

فرهنگ معین

(ق مر. ) درنگ و کندی در انجام کار.

فرهنگ عمید

دادوفریاد، سروصدا، جاروجنجال.
* داردار کردن: (مصدر لازم ) [عامیانه] دادوفریاد کردن، سروصدا راه انداختن.
۱. صبر کردن، درنگ کردن.
۲. جنگ و هیاهو.

فرهنگ فارسی

کنایت از دیر پاییدن و ثبات و پایداری

جمله سازی با داردار

💡 عقل از بهر هوس‌ها دارداری می کند زود چشمش را ببند و بهر او تو دار زن

💡 سراپایش همه دیداردارد چنین شرح و بیان گفتار دارد

💡 ز وصل جان جان دیداردارم از ان دیدار من اسرار دارم

💡 با داردار وعده وصلت رسید صبر هجران دو چشم بسته و بر دارم آرزوست

💡 بزن گوئی چو تو دلدار داری کنون خوشخوش دل بیدارداری

💡 هم برین فن داردارش می‌کند وز ره پنهان شکارش می‌کند