حساد

لغت نامه دهخدا

حساد. [ح ُس ْ سا ] ( ع ص، اِ ) ج ِ حاسد. ( غیاث ). ج ِ حسود. ( دهار ). حاسدان. حسودان. رشگنان. حسدورزان:
حساد تو را در دل و در پشت شکست است
جز پشت و دل حاسد مپسند شکسته.سوزنی.نظام کارها گسسته شد و شماتت حساد وتجاسر اضداد به اظهار رسید. ( ترجمه تاریخ یمینی ).

فرهنگ معین

(حُ سّ ) [ ع. ] (ص. اِ. ) جِ حاسد. بد - خواهان، بداندیشان.

فرهنگ عمید

= حاسد

فرهنگ فارسی

حسودان، جمع حاسد
( صفت اسم ) جمع حاسد بد خواهان بد اندیشان رشکینان.

ویکی واژه

جِ حاسد. بد - خواهان، بداندیشان.

جمله سازی با حساد

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 در زمان سکونت در تهران و هنگامی که به عنوان مأمور در رادیو و بخش موسیقی مشغول به کار شد، به دلیل تنگ‌چشمی‌ها و حسادت دیگران، استقبال چندانی از وی و ضبط کارهایش نشد و پس از یک سال دوباره به تبریز برگشت.

💡 حساد را ز سهم تو هر لحظه ماتمست احباب را ز جاه تو هر لحظه سور باد

💡 قد اعدا ز عنا خفته همی دار چو لام دل حساد به غم رخنه همی دار چو سین

💡 ارمنی‌ستیزی نیز به عنوان احساسات ضد ارمنی و ارمنی هراسی، اشاره به دشمنی با سیاست‌ها و فرهنگ ارمنی، و کشور ارمنستان و همچنین اشاره به حسادت، تبعیض، تعصب، نژادپرستی، به ارمنیان به عنوان یک گروه نژادی، قومی، زبانی، مذهبی پذیرفته‌شده در سراسر جهان دارد.

💡 او در فیلم‌های فردی انگولک شد، دوستیابی ناشناس و آقای حسادت بازی کرده‌است.

💡 خداوند حاسدان ما را محفوظ داراد و نعمت حسادت ایشان را برمن نیز هر چند که ایشان قصد انعام من نداشته اند.