جغرافی

لغت نامه دهخدا

جغرافی. [ ج َ فی ی ] ( معرب، ص، اِ ) جغراف. جغرافی دان. عالم جغرافیا. || جغرافی. علم جغرافی. جغرافیا. ( دزی ).
جغرافی. [ ج ُ ] ( معرب، اِ ) جغرافیا. رجوع به همین لغت شود. || ( ص ) جغرافی دان.

فرهنگ معین

(جُ ) [ معر - یو. ] (اِمر. ) دانشی است که در بارة زمین و تقسیمات طبیعی، سیاسی، جغرافی و انسانی آن بحث می کند و آن شامل اقسامی است.

فرهنگ عمید

=جغرافیا

فرهنگ فارسی

( اسم ) علمی است که از احوال زمین و اوضاع طبیعی سیاسی و اقتصادی آن بحث میکند و آن شامل اقسامی است.
جغرافیا یا جغرافی دان

جمله سازی با جغرافی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 گر ز جغرافی پرسی به تو بنماید راست عرض و طول و جهت و مردم هر شهر و دیار

💡 که‌ چند هستش دیار که چیستش ‌‌طول و عرض به علم جغرافیا یعنی در وصف ارض

💡 دشت قزاق در اصلاح جغرافیایی یک ناحیه بوم‌شناختی در چمنزارهای معتدله دیرینه‌قطبی در شمال قزاقستان است.

💡 رزم‌آرا، علی: جغرافیای نظامی ایران: گیلان و مازندران. تهران: چاپخانه ارتش: ۱۳۲۳

💡 هم بجغرافی و هیئت نبود کفوم چون سخن بر سر کانون و مدار آید

گوسفند یعنی چه؟
گوسفند یعنی چه؟
خویش یعنی چه؟
خویش یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز