جانکاه. ( نف مرکب ) آنکه جان را بکاهد. ( آنندراج ). هرچه جان را بکاهد و روح را خسته کند. دلگیر. جگرسوز. مولم. ( ناظم الاطباء ). مقابل جانفزا:
گرفته سرشان سرسام و جسمشان ابرص
ز سام ابرص جانکاه تر بزهر جفا.خاقانی.- غمی جانکاه؛ اندوهی جانفرسای و جانسوز.
(ص فا. ) بسیار رنج دهنده.
آنچه روح و روان را بیازارد، رنج دهنده.
( صفت ) ۱- آنکه جان را بکاهد. ۲- آنکه روح را خسته کند. ۳- مولم رنج آور.
بسیار رنج دهنده.
💡 دین و دل داده پی عشق بتان آشفته من چرا مشتری این غم جانکاه شدم
💡 ای طبیبا گر نسازی گوش بر فریاد من سینه ام از ناله جانکاه خواهد شد شکاف
💡 نماز و روزه منعّم نمیرسد صائب به آهونالهٔ جانکاه از پریشانی
💡 جانکاه تر از هجر تو نومیدی وصلست ای کاش که میداشتم امید وصالی
💡 در هجر حزین، از غم جانکاه بمیر چون شمع سحرگاه، به یک آه بمیر
💡 نه دشتی، دیولاخی بود جانکاه که سر غول بیابان را زدی راه