لغت نامه دهخدا
بی مو. ( ص مرکب ) ( از: بی + مو ) آنکه موی ندارد. || أمرد. ( یادداشت مؤلف ). و رجوع به بی موی شود.
بی مو. ( ص مرکب ) ( از: بی + مو ) آنکه موی ندارد. || أمرد. ( یادداشت مؤلف ). و رجوع به بی موی شود.
آنکه موی ندارد.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 تهْ مشکینِ زلفْ اگر بیمو مِنِ چَنْگْ شُو سال، تِلالالْ و رُوجا بوّوِ لَنْگ
💡 میکند گردون دون با من ستم بیموجبی عدلت آخر چون روا دارد که او اینها کند
💡 بر چشمی که بیمویست و بیناست سر موی سر اندر ناخن پاست
💡 عاشقان از نا امیدی همچو زلفت در هم اند تا تو بیموجب کم ابن یمین انگاشتی
💡 جاه و حشم دنیا ننگ است ز سر تا پا چینی چو سر فغفور بیموست نمیگویم
💡 هر که در بیمو صدفِ مییونه تنگْ خینو خِرْنه دَسْتِ روُجایِ شو آهنگْ