لغت نامه دهخدا
بوغ. [ ب َ ] ( ع مص ) غلبه کردن خون بر کسی. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( از ناظم الاطباء ). غلبه کردن کسی را. ( از اقرب الموارد ). و یقال: انک لعالم لاتباغ؛ یعنی تو عالمی هستی که از کسی مغلوب نمیشوی... ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ).
بوغ. ( اِ ) بالاپوشی است از جامه و چرم خصوصاً. ( آنندراج ). روپوش و لفافه، ویژه لفافه چرمی و چنته. ( ناظم الاطباء ).
بوغ. ( اِ ) بوق. ( فرهنگ فارسی معین ). رجوع به بوق شود.
بوغ. ( اِخ ) دهی است به ترمذ. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ). دهی است به ترمذ. از آنجا است: ابوعیسی محمدبن عیسی بن سورةبن شداد بوغی. ( از وفیات الاعیان ج 2 ص 59 ).