به زه

لغت نامه دهخدا

بهزه. [ ] ( اِخ ) شهرکی است سردسیر بر حد میان پارس و بیابان با نعمت بسیار. ( حدود العالم ).

فرهنگ فارسی

شهرکیست سردسیر بر حد میان پارس و بیابان با نعمت بسیار.

فرهنگستان زبان و ادب

{braced} [ورزش] ویژگی کمانی که آن را زه کرده اند و آمادۀ تیراندازی است

جمله سازی با به زه

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 به زهر چشم تنها پاس نتوان داشت خوبی را گل بی‌خار را شبنم دل بیدار می‌باید

💡 پیش عاقل سپر از عشرت و عیش اولیتر خاصه اکنون که کمانهای حوادث به زه است

💡 گذر بر ساکنان صومعه با این لب میگون که تا افتند در می آن به زهد و توبه مغروران

💡 حال حافظ این نشانه را از تسلیم شدن گرفته و به جای تسلیم شدن و جذب دنیا و وابستگی‌های مادی آن شدن و همچنین سرسپردن به زهد و تقوا - صرفاً برای رسیدن به بهشت و بهره‌گیری از نعمات مادی آنجا-، فروآوردن سر را به کار برده‌است.

💡 سه روز پس از آن وسیلهٔ مشابهی از سفینهٔ ونرا-۱۰ در ۲٬۲۰۰ کیلومتری محل فرود وسیلهٔ ونرا ۹ به زهره نشست و یافته‌های خود را به مدت ۶۵ دقیقه فرستاد. این نگاره‌ها، نخستین نگاره‌هایی بودند که تا آن زمان از سطح سیاره‌ای دیگر گرفته شده بود.