دردم. [ دَ دَ ] ( ق مرکب ) فوراً. فی الفور. درزمان. درساعت. دروقت. همان دم. حالی. بی درنگ. برفور:
نگون اندرآمد شماساس گرد
بیفتاد بر جای ودردم بمرد.فردوسی.برون رفتم از جامه دردم چو شیر
که ترسیدم از زجر برنا و پیر.سعدی.
دردم. [ دِ دِ ] ( ع ص ) زنی که به شب آمد و رفت نماید. || ناقة دردم؛ شتر ماده کلان سال، و میم آن زائد است. ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). ویا ماده شتری که دندانهای او به «دردر» و ریشه آن رسیده باشد. ( از منتهی الارب ). و رجوع به درداء شود.
(دَ دَ ) (ق مر. ) بی درنگ، همان دم، در زمان، فوراً.
در حال، فی الحال، فوری، فوراً، بی درنگ.
بی درنگ هماندم در زمان فورا.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 نوبهار دردم و داغت گل سودای من صد چو مجنونند پی گم کردهٔ صحرای من
💡 سراغ کاروان دردم از حالم مشو غافل ببین داغ دل و دریاب نقش پای غمها را
💡 بس که مرغ نامه بر از آه خسرو پر بسوخت نامه دردم بدان نامهربان من نرفت
💡 جز نظر علی در این بستر آفت و مرض پیکر دردمند را نیست علاج و چاره ای
💡 نه رونق تو ماند،نه سوز دردمندان تا دیده بر گماری، گفتیم اگر شنیدی
💡 ما وصال تو به زاری و دعا میطلبیم دردمندیم و ز لعل تو دوا میطلبیم