هم بستر

لغت نامه دهخدا

هم بستر. [ هََ ب ِ ت َ ] ( ص مرکب ) همخواب. ( آنندراج ). ضجیع. مضاجع. ( یادداشت مؤلف ). همسر. هم بالین:
ملک پنداشت کآن هم بستر او
کنیزک شمع دارد شکّر او.نظامی.گل بر شاخسار سبز و تر هم بستر خار. ( جهانگشای جوینی ).

فرهنگ معین

(هَ. بَ تَ ) (ص. ) یار و رفیق بستر، زن و مرد که با هم در یک بستر بخوابند.

فرهنگ عمید

۱. کسی که با دیگری در یک بستر می خوابد.
۲. زن و مردی که با هم در یک بستر بخوابند.

فرهنگ فارسی

( صفت ) کسی که با دیگری دریک بستر بخوابد همخوابه.
زن ومردکه باهم دریک بستربخوابند، دریک بستر

ویکی واژه

یار و رفیق بستر، زن و مرد که با هم در یک بستر بخوابند.

جمله سازی با هم بستر

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 وقت نبرد آن همه در بند دفع هم هنگام خواب آن همه هم بستر آمده

💡 مهتاب را روشنی دیده شب است با قدر خود نسازد هم بستر آفتاب

💡 غم مستغرق دریا نخورد بر ساحل از کسی پرس که هم بستر خوابش دریاست

💡 پوستین در گلخنی اندر کشید ارکان و تو عشقبازی در گرفتی با وی و هم بستری

💡 من چه سازم در میان این دو نره اژدها اژدها کرده است با این اژدها هم بسترم

💡 وز محال عام نادان همچو روز پاک دان هم بستر و هم چادرم