قدردان

لغت نامه دهخدا

قدردان.[ ق َ ] ( نف مرکب ) قدرداننده. قدرشناس. ( آنندراج ).

فرهنگ عمید

= قدرشناس

فرهنگ فارسی

( صفت ) آنکه ارزش دیگران را بداند قدر شناس. توضیح بعضی مردم از بی التفاتی دال ( اول ) را متحرک خوانند.

جمله سازی با قدردان

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 مصطفی قدر تو می‌داند که می‌داند که نیست در دو عالم چون تو یک کس قدردان مصطفی

💡 چرا چو شمع ننازم به قدردانی الفت که من ز آتش سوزنده هم‌ به داغ‌ گذشتم

💡 بین من و حبیب من واسطه آه و ناله شد ای دل خسته قدردان ناله و آه خویش را

💡 موج را قرب محیط از فهم معنی دور داشت قدردان خود نی‌ام از بسکه با خود بوده‌ام

💡 حسن ظالم قدردان از گوشمال خط شود یار نوخط را به صد جان می خرد نظاره ام