سرمستی. [ س َ م َ ] ( حامص مرکب ) مستی. مخموری:
در سر آمد نشاط سرمستی
عشق با باده کرد همدستی.نظامی. || سرخوشی:
ملک زاده در آن ده خانه ای خواست
ز سرمستی در او مجلس بیاراست.نظامی. || غرور. تکبر:
می دواندش ز راه سرمستی
میزدش بر بلندی و پستی.نظامی.|| مدهوشی.
سرمستی. [ س َ م َ ] ( اِخ ) دهی از دهستان کاغه بخش دورود شهرستان بروجرد. دارای 154 تن سکنه است. آب آن از قنات. محصول آن غلات. شغل اهالی زراعت است. ( از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 6 ).
( ~. ) (حامص. ) ۱ - سرخوشی. ۲ - غرور.
۱. مستی، سرخوشی.
۲. غرور و تکبر.
۱ - مستی مخموری. ۲ - سر خوشی. ۳ - مدهوشی. ۴ - غرور تکبر.
ده از دهستان کاغه بخش دو رود شهرستان بروجرد.
سرخوشی.
غرور.
💡 سرمستی آن طرّه به حدّی ست که با وی احوال پریشانی دلها نتوان گفت
💡 دست در پیش تو آورده ام از سرمستی که چو از دست شدم لطف توام گیرد دست
💡 کنون کز پای می افتم ز مدهوشی و سرمستی بجز ساغر گجا گیرد کسی از همدمان دستم
💡 عقل از سر مخموری سامان طلبد از ما ما عاشق سرمستیم سامان به چه کار آید
💡 بلبل آشفته حال، از سرمستی بنال موسم هجران گذشت، نوبت وصلست و حال