دمیم

لغت نامه دهخدا

دمیم. [ دَ ] ( ع ص ) حقیر. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( اقرب الموارد ) ( آنندراج ). || زشت رو. ج، دمام. ( از منتهی الارب ) ( از ناظم الاطباء ) ( ازغیاث ) ( از آنندراج ) ( از اقرب الموارد ):
چون وزیر و میر و مستوفی تو باشی کی بود
مدحت آرای وزیر و میر و مستوفی دمیم.سوزنی.مأمنش مسکن صبیح و دمیم
خاطرش ناقد کریم و لئیم.سنایی.- دمیم الخلقه؛ زشت منظر. که خلقتی ناموزون دارد. که تناسب اندام ندارد. بدقواره. مقابل مستوی الخلقه: و طلحه مردی دمیم الخلقه بود. ( کتاب النقض ص 313 ).
|| کوتاه قامت. || پست و زبون. ج، دمام. ( ناظم الاطباء ). || دیگ شکسته ای که سپرز و جز آن بر وی طِلا کرده باشند. ( از منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ) ( از اقرب الموارد ). دیگ راست کرده به دارو. ( مهذب الاسماء ).

فرهنگ معین

(دَ مِ ) [ ع. ] (ص. ) بدمنظر، زشت رو.

فرهنگ عمید

۱. زشت.
۲. زشت رو.
۳. حقیر و پست.

ویکی واژه

بدمنظر، زشت رو.

جمله سازی با دمیم

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 بسر مرده دلان و به ره گمشدگان خضر فرخ قدم و عیسی فرخنده دمیم

💡 ز بهر داروی جان گر دمیم داد رواست از آنکه مایه عیسی دمست دارو نیست

💡 اگر به خواسته یکسان نه ایم شاید از آنک نه آدمیم و به اصل و نژاد یکسانیم

💡 آمدیم از عدم، از ما اگرت هست ملال باز ما را بنگر: ساکن کوی عدمیم

💡 با جام می مدام حریفانه همدمیم مستانه زان مدام ز میخانه دم زدیم

💡 یکی دمیم امان ده که عقل من به من آید بگویمت صفت جان تو گوش دار که جانی