یک تیغ. [ ی َ / ی ِ ] ( ص مرکب، ق مرکب ) سراپا. سراسر.گویند: یک تیغ سیاه است؛ یعنی هیچ خال و خجک از رنگ دیگر ندارد. ( از یادداشت مؤلف ). یکدست. یکسره. مطلق. ( فرهنگ لغات عامیانه ). || متحد. متفق.
- یک تیغ شدن؛ متحد شدن. متفق شدن: با یکدیگر بیعت کرده بودندو به دفع او یک تیغ شده. ( جهانگشای جوینی ).
- یک تیغ کردن؛ کنایه از راست و درست و برابر و هموار کردن. ( برهان ) ( آنندراج ). کنایه از راست و درست کردن. ( انجمن آرا ). راست و درست کردن. هموار و برابر نمودن. ( ناظم الاطباء ):
به دو تیغ او ز ذوالفقار و سنان
کرده یک تیغ همچو تیر جهان.سنایی ( از آنندراج ).
( ~. ) (ص مر. ) ۱ - متحد در جنگ. ۲ - (عا. ) یک دست، یکسره.
۱. یکپارچه، یکدست: لباس قرمزِ یک تیغ.
۲. (قید ) به طور یکپارچه، به تمامی، سراسر: لباسش یک تیغ قرمز بود.
(صفت ) یکدست یکسره مطلق متحد متفق: سلاطین روم وشام وارمن... بدفع او یک تیغ شده.
متحد در جنگ.
یک دست، یکسره.
💡 ولیک تیغ تو هرگز بدین رضا ندهد که داشته است همه ساله عار از آتش و آب
💡 بد اختر بشد تیره زان، دستبرد به دست اندرش بود یک تیغ خرد
💡 چنو دست زی تیغ و ترکش کشید که یارد به نزدیک تیغش چخید
💡 زد به یک تیغم و از زحمت سر فارغ ساخت رحمتی کرد اگر در حق من قاتل کرد
💡 پی هم لشکری چون قطره از میغ ستاده با هزاران تیغ یک تیغ
💡 بر جناب بارگاهت شاه انجم پرده دار لیک تیغت پرده داران فلک را پرده در