لغت نامه دهخدا
گیرندگی. [ رَ دَ / دِ ] ( حامص ) عمل گیرنده. گیرش: درسگ گیرندگی اصل است. ( یادداشت به خط مؤلف ). || حالت و چگونگی گیرنده. گیرایی. جاذبیت: چشمهای او گیرندگی خاصی دارد. در آواز او گیرندگی نیست.
گیرندگی. [ رَ دَ / دِ ] ( حامص ) عمل گیرنده. گیرش: درسگ گیرندگی اصل است. ( یادداشت به خط مؤلف ). || حالت و چگونگی گیرنده. گیرایی. جاذبیت: چشمهای او گیرندگی خاصی دارد. در آواز او گیرندگی نیست.
عمل گیرنده. گیرش
💡 دانه ای کز دام افزون است در گیرندگی پیش ارباب بصیرت سبحه تزویر ماست
💡 چهره ماه از طمع داغ کلف دارد مدام روسیاهی جمله در گیرندگی پوشیده است
💡 به شوریدگیهای سرهای گرم به گیرندگیهای دلهای نرم
💡 نیست ممکن برگرفتن دیده از دیدار تو ختم شد گیرندگی بر مصحف رخسار تو
💡 از توبه شود سرکشی نفس زیاده گیرندگی سگ شود افزون ز قلاده
💡 اینقدر گیرندگی در خاک هم می بوده است؟ ماه نتواند گذشتن از کنار بام او