گمنامی

لغت نامه دهخدا

گمنامی. [ گ ُ ] ( حامص مرکب ) بی نام بودن. بی نام و نشان بودن. خامل ذکر بودن. خمول. غمیضه. ( منتهی الارب ).
- امثال:
شهرت بشر به که گمنامی. ( کیمیای سعادت ).
گم نامی به که بدنامی. ( امثال و حکم دهخدا چ 3 ص 1323 ).

فرهنگ عمید

بی نام ونشان بودن.

فرهنگ فارسی

۱ - بی نام و نشان بودنحامل ذکر بودن مقابل شهرت: شهرت بشر به که گمنامی. ۲ - ناشناس بودن. ۳ - بی سر و پایی.

فرهنگستان زبان و ادب

{anonymity} [رمزشناسی] غیرقابل تشخیص بودن از سایر هستارها در یک ویژگی مشخص

جمله سازی با گمنامی

💡 روز در پرده گمنامی خویشند، چو شمع شب چو شد، عرصه جولان سحرخیزان است

💡 به گمنامی قناعت کن دل روشن اگر خواهی که در چشم نگین عالم سیاه از نام می گردد

💡 نهادم پای گمنامی به اقلیم سبکباری حریصم آنقدر اندر جهان (صامت) به غمخواری

💡 تا که نامی شدم از نام نبردم سودی گر نمردم من و این گوشه گمنامی‌ها

💡 مهر ما گمنامیست و، تخت ما آسودگی افسر ما خاک پای حضرت پیغمبر است

کس خل یعنی چه؟
کس خل یعنی چه؟
میلف یعنی چه؟
میلف یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز